نام کتاب: قصص الله یا داستان هایى از خدا
نام مؤلف: شهید احمد میرخلف زاده و قاسم میرخلف زاده
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحیم
همیشه اضطراب و نگرانى یکى از بزرگترین بلاهاى زندگى انسان بوده و هست، و عوارض ناشى از آن در زندگى فردى و اجتماعى، کاملا محسوس ‍ است.
همیشه آرامش یکى از گمشده هاى بشر بوده و به هر درى مى زند تا آن را پیدا کند.
تاریخ بشر پر است از صحنه هاى غم انگیزى که انسان براى تحصیل آرامش ‍ به هر چیز دست انداخته و در هر وادى گام نهاده، و تن به انواع اعتیادها داده است.
ولى قرآن با یک جمله کوتاه و پر مغز، مطمئن ترین و نزدیکترین راه را نشان داده و مى گوید: ((بدانید که یاد خدا آرامش بخش دلها است)).
گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آینده است که در برابر فکر انسان خودنمائى مى کند، احتمال زوال نعمت ها، گرفتارى در چنگال دشمن، ضعف و بیمارى، ناتوانى و درماندگى و احتیاج، همه اینها آدمى را رنج مى دهد، اما ایمان به خداوند قادر متعال، خداوند رحیم و مهربان، خدایى که همواره کفالت بندگان خویش را بر عهده دارد مى تواند این گونه نگرانى ها را از میان ببرد و به او آرامش دهد که تو در برابر حوادث آینده درمانده نیستى، خدایى دارى، توانا، قادر و مهربان.
گاهى اضطراب و نگرانى انسان از گناهى است که انجام داده، از کوتاهى ها و لغزشها، اما توجه به اینکه خداوند، غفار، توبه پذیر، رحیم و غفور است به او آرامش مى دهد، به او مى گوید: عذر تقصیر به پیشگاهش ببر، از گذشته عذرخواهى کن، در مقام جبران براى او که بخشنده است و جبران کردن ممکن است.
هنگامى که با چشم خود مى بینیم و با گوش مى شنویم که فرزند بسیجى اسلام پس از نبرد خیره کننده، بینایى خود را به کلى از دست داده و با تنى مجروح به روى تخت بیمارستان افتاده اما با چنان آرامش خاطر و اطمینان سخن مى گوید که گویى بر بدن او خراشى هم وارد نشده است، به اعجاز آرامش در سایه ذکر خدا پى مى بریم که یاد خدا آرام بخش دلها است.
گاهى ذکر خدا مایه آرامش دل است، و گاهى گریه از خوف خدا مایه سعادت و ترقى و ارتباط با خدا مى شود و گاهى اگر خنده براى خدا باشد و وجهه الهى داشته باشد، مایه آرامش دل است، یعنى وقتى شخص به آیه رحمت مى رسد دلش شاد مى شود و وقتى که به آیه عذاب مى رسد محزون مى گردد.
گاهى خنده، و گاهى گریه براى خدا، مایه آرامش است مانند حضرت یحیى و حضرت عیسى، این دو پیغمبر حالشان با هم تفاوت داشت.
حضرت یحیى (علیه السلام) از اول تا آخر عمرش هیچ کس او را خندان ندید، همیشه در حزن و گریه بود، حتى طورى بود که پدرش عرض کرد: خدایا! من خواستم که این پسر سبب فرح من شود؛ به خود یحیى هم گفت من مى خواستم تو سبب فرح من شوى، یحیى به پدر عرض کرد خودت فرمودى بین بهشت و جهنم عقبه اى است که نمى رهد از آن مگر گریه کننده از خوف خدا، یحیى به قدرى گریه مى کرد که صورتش زخم شده بود و نمد روى صورت او گذاشته بودند.
اما عیسى (علیه السلام) اینطور نبود گاه خندان و گاه گریان بود وقتى که به هم رسیدند عیسى (علیه السلام) خنده اى کرد که یحیى گفت: مرا چه مى شود که شما را صاحب لهو مى بینم.
(یعنى خنده جا ندارد کسى که خطر در پیش دارد نباید بخندد مثل اینکه تو خودت را در امن مى بینى).
عیسى جواب داد چه مى شود مرا که تو را عبوس مى بینم مگر تو از رحمت خدا مایوسى?
پس از این گفتگو، هردو گفتند: خدایا باید بین ما حکم کند و حرکت نمى کنیم تا بین ما حکم شود، همان گاه وحى رسید که هرکدام از شما حسن ظنتان به ما بیشتر است همان بهتر است، پس حق با عیسى بن مریم (علیه السلام) بوده و در روایت اهل بیت (علیهم السلام) هم حال عیسى بن مریم مورد مدح قرار گرفته است.
بطور کلى خنده و گریه هردو پسندیده است اگر براى خدا باشد.
عرض کردیم گاهى ذکر خدا مایه آرامش دل است.
و گاهى خنده، اگر براى خدا و وجهه الهى داشته باشد مایه آرامش دل است. و گاهى گریه مایه تسکین دل است.
و گاهى قرآن خواندن مایه آرامش دل است.
و گاهى داستان هاى قرآن که انسان را به رحمت خدا امیدوار و یاس و نومیدى را از بین مى برد موجب آرامش مى شود، و امیدوارم این داستان ها و نوشته ها که به نام قصص الله یا داستان هایى از خداست به ما آرامش روحى و فکرى و نورانیت قلب بخشیده و ما را در جهانى از نور و صفا مستغرق سازد.
و دعاهاى پر خیر و برکت حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه) شامل حال همه ارادتمندان، مردم ایران و مقام معظم رهبرى گردد؛ و شهدا و ابرار مخصوصا حضرت امام خمینى قدس سره و عزیزانش، بویژه برادر شهیدم شهید احمد میرخلف زاده را با شهداى کربلا محشور فرماید.
ضمنا از جناب حاج اصغر آقا تجدد که اینجانب را تشویق و در امور مالى این کتاب تشریک مساعى نمودند کمال تشکر را دارم و ثوابش به روح پدر بزرگوارشان مرحوم مغفور میرزا على تجدد عائد و واصل گردد.
اللهم وفقنا لما تحب و ترضى
و السلام علیکم
قاسم میر خلف زاده
1: مرغ در دهان آن مرد آب ریخت
مى نویسند سلطانى بر سر سفره خود نشسته غذا مى خورد، مرغى از هوا آمد و میان سفره نشست و آن مرغ بریان کرده که جلو سلطان گذارده بودند برداشت و رفت، سلطان متغیر شد، با ارکان و لشکرش سوار شدند که آن مرغ را صید و شکار کنند. دنبال مرغ رفتند تا میان صحرا رسیدند، یک مرتبه دیدند آن مرغ پشت کوهى رفت، سلطان با وزراء و لشکرش بالاى کوه رفتند و دیدند پشت کوه مردى را به چهار میخ کشیدند و آن مرغ بر سر آن مرد نشسته و گوشت ها را با منقار و چنگال خود پاره مى کند و به دهان آن مرد مى گذارد تا وقتى که سیر شد، پس برخواست و رفت و منقارش را پر از آب کرد و آورد و در دهان آن مرد ریخت و پرواز کرد و رفت.
سلطان با همراهانش بالاى سر آن مرد آمدند و دست و پایش را گشودند و از حالت او پرسیدند؟
گفت: من مرد تاجرى بودم، جمعى از دزدان بر سر من ریختند و مال التجاره و اموال مرا بردند و مرا به این حالت اینجا بستند، این مرغ روزى دو مرتبه به همین حالت مى آید، چیزى براى من مى آورد و مرا سیر مى کند و مى رود، پادشاه متنبه شد و ترک سلطنت کرد و رفت در گوشه اى مشغول عبادت شد، از دنیا رفت.
2: گفتگوى ماهى و سلیمان
مى نویسند: روزى یکى از حیوانات دریائى سر از آب بیرون آورده عرض ‍ کرد اى سلیمان، امروز مرا ضیافت و مهمان کن، سلیمان امر کرد آذوقه یک ماه لشکرش را لب دریا جمع کردند تا آنکه مثل کوهى شد، پس تمام آنها را به آن حیوان دادند، تمام را بلعید و گفت:
بقیه قوت من چه شد، این مقدارى از غذاهاى هر روز من بود.
سلیمان تعجب کرد، فرمود:
آیا مثل تو دیگر جانورى در دریا هست، آن ماهى گفت:
هزار گروه مثل من هستند، پس هر کسى که روى حقیقت توکل بر خدا پیدا کرد، خداوند از جایى که گمان ندارد اسباب روزى او را فراهم مى کند.
3: از حال من با خبر است
وقتى که نمرود حضرت ابراهیم (علیه السلام) را در آتش انداخت، ملائکه آسمان ها به گریه در آمدند، جبرئیل عرض کرد خدایا! در روى زمین یک نفر تو را پرستش مى کرد و حالا دشمن بر او مسلط شده، خطاب شد من هر وقت بخواهم او را اعانت و یارى مى کنم، ملائکه عرض کردند، پروردگارا پس اذن بده ما به یارى او بشتابیم، از طرف حضرت حق خطاب شد بروید، اگر اذن داد او را یارى کنید.
ملکى که موکل آب بود آمد، ملائکه اى که موکل باد و خاک و آتش بودند آمدند عرض کردند:
اى ابراهیم اجازه بده تو را نجات دهیم و دشمنان تو را هلاک کنیم، حضرت ابراهیم اجازه نداد.
جبرئیل آمد عرض کرد: اى ابراهیم آیا حاجتى دارى.
حضرت ابراهیم فرمود: حاجتى دارم ولى به تو ندارم.
جبرئیل گفت: به آن کس که دارى بگو.
حضرت ابراهیم فرمود: حسبى من سؤالى علمه بحالى.

 

ما کار خود بیار گرامى گذاردیم   گر زنده سازد بکشد راءى راءى اوست
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست   از حضرت کریم تمنا چه حاجت است

فرمود او خودش از حال من مطلع است غافل نیست افوض امرى الى الله ان الله بصیر بالعباد خطاب شد اى آتش بر ابراهیم سرد و سلامت شو.
4: کبوتران کعبه
روزى امام سجاد (علیه السلام) به اصحاب خود فرمودند: آیا مى دانید سبب بودن کبوتران در کعبه چیست؟
گفتند: نه یابن رسول الله شما بفرمائید. حضرت علت را فرمود: در زمان قدیم مردى بود که خانه اى داشت و در میان آن خانه درخت نخلى بود و کبوترى در شکاف آن آشیانه کرده، پس هر وقت جوجه مى گذارد آن مرد بالاى نخل مى رفت و جوجه هاى آن را مى گرفت و مى کشت.
مدتى بر این منوال گذشت، پس آن کبوتر از دست آن مرد به خدا شکایت کرد، به آن کبوتر گفته شد این مرتبه که مى آید جوجه هاى تو را بردارد از درخت مى افتد و مى میرد.
بار دیگر که کبوتر جوجه گذارده بود یک روز دید آن مرد بالاى درخت رفت کبوتر ایستاد ببیند چه مى شود، وقتى آن مرد بالاى درخت رفت صداى سائل و محتاجى از در خانه بلند شد پائین آمد و به او چیزى داد و برگشت بالاى درخت و جوجه هاى کبوتر را برداشت و کشت و به او آسیبى نرسید.
کبوتر به خدا نالید و گفت: خدایا پس وعده اى که به من داده بودى چه شد؟ به او گفته شد، که این مرد جان خود را به واسطه آن صدقه اى که داد خرید و بلا از او دفع شد؛ اما ما به همین زودى نسل تو را زیاد مى کنیم و جائى تو را مسکن مى دهیم که هیچ کس نتواند تا روز قیامت آزارى برساند.
خداوند آنها را در خانه کعبه منزل داد و در امن و امان قرار داد و کسى نتوانست آنها را صید و شکار کند.
5: 70 سال کافر است و ما به او روزى مى دهیم
حضرت ابراهیم (علیه السلام) مهمان نواز و مهمان دوست بود، روزى یک نفر مجوسى در مسیر راه خود، به خانه ابراهیم آمد تا مهمان او شود. ابراهیم به او فرمود: اگر تو قبول اسلام کنى ((یعنى دین حنیف مرا بپذیرى)) تو را مى پذیرم وگرنه تو را مهمان نخواهم کرد، مجوسى از آنجا رفت.
خداوند به ابراهیم (علیه السلام) وحى کرد: اى ابراهیم تو به مجوسى گفتى اگر قبول اسلام نکنى حق ندارى مهمان من شوى، و از غذاى من بخورى، در حالى که هفتاد سال است او کافر مى باشد و ما به او روزى و غذا مى دهیم، اگر تو یک شب به او غذا مى دادى چه مى شد؟
ابراهیم (علیه السلام) از کرده خود پشیمان شد و به دنبال مجوسى حرکت کرد و پس از جستجو، او را یافت و با کمال احترام او را مهمان خود نمود.
مجوسى راز جریان را از ابراهیم پرسید، ابراهیم (علیه السلام) موضوع وحى خدا را براى او بازگو کرد.
مجوسى گفت: آیا براستى خداوند به من این گونه لطف مى نماید؟ حال که چنین است اسلام را به من عرضه کن تا آن را بپذیرم، او به این ترتیب قبول اسلام کرد.
6: اگر کمکم نکنى گناه مى کنم
خداوند به حضرت داوود (علیه السلام) وحى کرد، نزد دانیال پیغمبر برو و به او بگو ((تو یک بار گناه کردى یعنى ترک اولى کردى)) تو را آمرزیدم، باز دوم گناه کردى، باز آمرزیدم، بار سوم گناه کردى، باز آمرزیدم و اگر براى بار چهارم گناه کنى، دیگر تو را نمى آمرزم.
حضرت داوود (علیه السلام) نزد دانیال رفت و سخن خدا را به او اطلاع داد. دانیال به داوود (علیه السلام) عرض کرد: اى پیامبر خدا، تو ماءموریت خود را ابلاغ نمودى.
هنگامى که نیمه هاى شب شد، دانیال به مناجات و راز و نیاز با خدا پرداخت و عرض کرد:
پروردگارا، پیامبر تو داوود (علیه السلام) سخن تو را به من ابلاغ نمود که اگر بار چهارم گناه کنم، مرا نمى آمرزى ((به عزتت قسم اگر تو مرا نگاه ندارى - و کمک نکنى - همانا تو را نافرمانى کنم و سپس نیز نافرمانى کنم و با هم نافرمانى کنم.))
7: او هیچ گونه تشبیهى ندارد
در عصر خلافت ابوبکر بود، گروهى از مسیحیان به سرپرستى اسقف و عالم بلند پایه خود به مدینه آمدند، جویاى خلیفه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شدند، مردم ابوبکر را معرفى کردند، آنها نزد ابوبکر رفته و سؤالاتى مطرح نمودند، ابوبکر براى گرفتن پاسخ صحیح، آنها را به محضر امام على (علیه السلام) فرستاد، آنها نزد امام آمدند در میان سؤالات خود یکى از سؤالاتشان این بود: خدا در کجا است؟
امام (علیه السلام) آتشى افروخت و سپس از آنها پرسید، روى آن حساب مى شود پشت و رو ندارد.
امام (علیه السلام) فرمود: وقتى براى آتش که مصنوع خدا است، روى خاصى نیست آفریدگار آن که هیچ گونه شبیهى ندارد، بالاتر از آن است که پشت و رو داشته باشد، مشرق و مغرب از آن خداست به هر سو رو کنى، همان سو روى خداست و چیزى بر او پوشیده نیست.
8: هرچه خدا بخواهد
در میان بنى اسرائیل، خانواده اى چادرنشین در بیابان زندگى مى کردند و زندگى آنها به دامدارى و با کمال سادگى و صحرانشینى مى گذشت. آنها علاوه بر تعدادى گوسفند، یک خروس، یک الاغ و یک سگ داشتند خروس آنها را براى نماز بیدار مى کرد، و با الاغ، وسائل زندگى خود را حمل مى کردند و به وسیله آن براى خود از راه دور آب مى آوردند، و سگ نیز در آن بیابان، به خصوص در شب، نگهبان آنها از درندگان بود.
اتفاقا روباهى آمد و خروس آنها را خورد، افراد آن خانواده، محزون و ناراحت شدند، ولى مرد آنها که شخص صالحى بود مى گفت: خیر است انشاء الله.
پس از چند روزى، سگ آنها مرد، باز آنها ناراحت شدند، ولى مرد خانواده گفت: خیر است، طولى نکشید که گرگى به الاغ آنها حمله کرد و آن را درید و از بین برد، باز مرد آن خانواده گفت: خیر است.
در همین ایام، روزى صبح از خواب بیدار شدند و دیدند همه چادرنشین ها اطراف مورد دستبرد و غارت دشمن واقع شده و همه اموال آنها به غارت رفته و خود آنها نیز به عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند، و در آن بیابان تنها آنها سالم باقى مانده اند.
مرد صالح گفت: رازى که ما باقى مانده ایم این بوده که چادرنشینهاى دیگر داراى سگ و خروس و الاغ بوده اند، و به خاطر سر و صداى آنها شناخته شده اند و به اسارت دشمن در آمده اند.
ولى ما چون سگ و خروس و الاغ نداشتیم، شناخته نشدیم، پس خیر ما در هلاکت سگ و خروس و الاغ مان بوده است که سالم مانده ایم.
این نتیجه کسى است که همه چیزش را به خدا واگذار مى کند.
9: نمى دانم مورد قبول خدا هست یا نه
امام على (علیه السلام) بسیار صدقه مى داد و به مستمندان کمک مالى مى کرد.
شخصى به آن حضرت عرض کرد: کم تصدق الا تمسک! چقدر زیاد صدقه مى دهى، آیا چیزى براى خود نگه نمى دارى؟
امام على (علیه السلام) در پاسخ فرمود: آرى به خدا سوگند، اگر بدانم که خداوند انجام یک واجب - و انجام یک وظیفه - را قبول مى کند، از زیاده روى در انفاق خوددارى مى کردم، ولى نمى دانم که آیا این کارهاى من مورد قبول خداوند هست یا نه؟ چون نمى دانم، آنقدر مى دهم تا بلکه یکى از آنها قبول گردد.
به این ترتیب امام على (علیه السلام) با کمال تواضع، به قبولى اعمال توجه داشت، یعنى کیفیت را مورد توجه قرار مى داد نه زیادى و کمیت را، و از این رهگذر مى آموزیم که باید کارهایمان را با اخلاص و شرائط قبولى انجام دهیم تا در پیشگاه خدا قبول گردد.
10: دست غیبى ما را نجات داد
کارگرى که اهالى یکى از روستاهاى قزوین بود به تهران رفته تا با فعالیت و دسترنج خود قوت و پولى تهیه کند و به ده خود برگشته و با زن و بچه خود براى امرار معاش از آن پول استفاده نماید، پس از کار کردن مدتى، پول خوبى به دستش آمد و عازم ده خود گردید.
یک مرد تبهکارى از جریان این کارگر ساده مطلع مى شود و تصمیم مى گیرد که دنبال او رفته و به هر قیمتى که هست پول او را بدزدد و تصاحب نماید کارگر سوار اتومبیل شده و با خوشحالى عازم ده شد، غافل از اینکه مردى بد طینت در کمین اوست. بعد از آنکه به ده رسید و به خانه خود نزد زن و بچه اش رفت ، آن دزد خائن، شبانه به پشت بام مى رود و از سوراخى که پشت بام گنبدى شکل خانه هاى آن ده معمولا داشته و اطاق آنها نیز داراى چنین سوراخى بود، کاملا متوجه آن کارگر مى شود، در این میان مى بیند که وى پول را زیر گلیم مى گذارد.
از آنجائى که شیطان استاد است به پیرو خود ((دزد)) چنین یاد مى دهد، وقتى که آنها خوابیدند، بچه شیرخوار آنها را به حیاط برده و بیدار کن و به گریه اش بینداز از صداى گریه او پدر و مادر بیرون مى آیند، در همان موقع با شتاب خود را به پول برسان و حتما به نتیجه مى رسى.
پدر و مادر مى خوابند، نیمه هاى شب، دزد، آرام آرام وارد اطاق شده بچه شیرخوار را به انتهاى حیاطى که وسیع بود آورده و به گریه مى اندازد و در همانجا بچه را مى گذارد و خودش را پنهان مى نماید.
از گریه بچه، پدر و مادر بیدار مى شوند و از این پیشامد عجیب، وحشت زده و ناراحت با شتاب به سوى بچه مى دوند، در همین وقت، دزد خود را سر پول رسانده، همینکه دستش به پول مى رسد، زلزله مهیب سرسام آور به قزوین رسیده، همان اطاق به روى آن خبیث خراب مى شود و او در میان خروارها خاک و آوار در حالى که پول را بدست گرفته، به جهنم واصل مى شود.
اهل خانه نجات پیدا مى کنند ولى از این جریان اطلاع ندارند و گاهى با خود مى گویند: دست غیبى ما را نجات داد.
پس از چند روزى که خاک ها را به این طرف و آن طرف ریختند تا اثاثیه خانه و پول معهود را بدست بیاورند ناگاه چشمشان به لاشه آن خیانتکار که پول ها را به دست گرفته مى افتد و از سر مطلب واقف مى گردند.

خمیر مایه استاد شیشه گر، سنگ است   عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

11: امدادهاى غیبى
در جنگ تحمیلى عراق علیه ایران، در عملیات والفجر8 که منجر به آزادسازى بندر استراژیکى ((فاو)) شد، یکى از پزشکان متعهد مى گفت:
بیمارستان صحرائى در خط جبهه به راه انداخته بودیم، هر روز بمباران مى شد، در بیمارستان سایت - محل موشک انداز زمین به هوا - براى صید هواپیماهاى دشمن قرار داشت.
هنگام حمله هوائى دشمن، کارکنان اورژانس، بسیار مشتاق بودند منظره برخورد موشک به هواپیماى دشمن را ببینند، در یکى از این حملات بمب دشمن به آزمایشگاه بیمارستان خورد.
در همان روز حدود پنجاه نفر از بهترین افراد بهدارى ما در بیرون بیمارستان تجمع کرده بودند که منظره پرتاب موشک را بسوى هواپیماى دشمن ببینند یکى از کارکنان صدا زد، آقایان و خانمها با عجله داخل بیمارستان بیائید، آنها با عجله وارد بیمارستان شدند، در همان لحظه بمبى از ناحیه دشمن پرتاب شد و صاف به محل تجمع قبلى افتاد و منفجر شد، و همه کارکنان که وارد بیمارستان شده بودند جان سالم بدر بردند، و این یکى از امدادهاى الهى بود که دو بمب یکى به بیمارستان و دیگرى به بیرون بیمارستان پرتاب شد، آنگاه که در بیرون منفجر شد، آنها در داخل بیمارستان بودند.
12: حق به حق دار رسید
نقل کرده اند در زمان حضرت داوود (علیه السلام) شخص بیکارى بوده و کار و کاسبى نداشتند. مکرر دعا مى کرد: اللهم ارزقنى رزقا حلالا واسعا.

این دعا مى کرد دائم کاى خدا   روزى بى رنج و زحمت ده مرا

مردم او را مسخره مى کردند به او مى خندیدند که عجب مرد احمقى است روزى بى رنج و زحمت از خدا مى خواهد و حال آنکه همه مردم به کد یمین و عرق جبین کسب مى کنند و روزى مى خورند حتى داوود (علیه السلام) به زحمت از زره سازى نان مى خورد، گاهى از روى طعنه به او مى گفتند، اگر چیزى پیدا کردى تنها نخورى مرا هم صدا بزن و آن مرد متصل دعایش ‍ همین بود.

تا که شد مشهود در شهر و شهیر   گه ز انبان تهى جوید پنیر

تا که یک روز گرسنه و ناشتا در منزلش نشسته بود و مشغول دعا بود ناگاه در خانه باز شد و گاوى سرگذارد و وارد خانه شد، آن مرد گفت: روزى حلالى که از خدا مى خواستم همین است، برخواست، گاو را روى زمین انداخت و سر گاو را برید، قدرى از گوشت گاو را کباب کرد و خورد که صاحب گاو باخبر شد و به خانه آن مرد دوید، گاو را کشته دید، پرسید چرا گاو مرا کشتى، گفت:
من مدتى بود از خدا روزى بى زحمتى مى خواستم تا امروز براى من رسانید و دعایم را مستجاب کرد، صاحب گاو چند مشتى بر سر آن مرد فقیر زد و او را کشید و نزد داوود پیامبر برد و گفت: یا نبى الله از این مرد بپرس براى چه گاو مرا کشته است، داوود پرسید: چرا کشتى! فقیر عرض کرد:
یا نبى الله از همه مردم بپرسید من مدت ها بود از خداوند روزى حلالى مى خواستم تا امروز براى من رسانید.

گفت داوود این سخنها را شنو   حجت شرعى در این دعوى بگو

آن مرد عرض کرد: یا نبى الله مگر وعده هاى خدا دروغ است، خداوند فرموده: بخوانید مرا تا دعاى شما را استجابت کنم.

این بگفت و گریه در شد هاى هاى   تا دل داوود بیرون شد ز جاى

حضرت داوود به صاحب گاو فرمود خواهش مى کنم امروز بروید و فردا بیایید.
مثنوى گوید:

تا روم من سوى خلوت در نماز   پرسم این احوال از داناى راز

حضرت داوود شب به مناجات رفت و حکم این مسئله را از خدا خواست، خداوند هم حکم باطن مسئله را براى داوود بیان فرمود.
فردا که شد باز صاحب گاو آن مرد را در محکمه قضاوت آورد و فریاد زد:

زود گاوم را بده اى نابکار   از خداى خویشتن شرمى بدار

جناب داوود در محکمه عدلیه نشست و به صاحب گاو فرمود: تو مرد مال دارى هستى این مرد فقیر است گاو را به او ببخش و او را حلال کن. عرض ‍ کرد: یا نبى الله من دست بردار نیستم اگر قیمت گاوم را نگیرم، مردم به مال من طمع مى کنند، هرکس یک چیز مرا ببرد فقیر مى شوم، باید گدائى کنم. حضرت داوود فرمود: برو جمیع مالت و ثروتت را تسلیم این مرد کن و شکر کن که تا حال خدا تو را رسوا نکرده است اگر ندهى بدتر مى شود. آن مرد بنا کرد فریاد کردن و داد زدن.
آى، این چه حکمى است که داوود مى کند این چه شرعى است، چرا به من ظلم مى کنى.
داوود فرمود: حکم خدا این است که تمام مال و یملک تو از این مرد است، زن و بچه ات، تمام غلام و کنیز او مى باشند. آن مرد بنا کرد بر سر خود زدن و این طرف و آن طرف دویدن و شکایت از این حکم کردن، عوام هم زبان به ملامت داوود گشودند که تا امروز چنین ظلمى به کسى نشده است، این چه حکمى است، مردم هم کم کم جمع شدند.
همیشه به این ترتیب بوده، هر مطلبى که تازگى داشته باشد مردم جمع مى شوند از کمیت و کیفیت آن اطلاع پیدا کنند.
حضرت داوود به مردم فرمود: این مرد شاکى، غلام پدر این مرد فقیر است از سفرى مى آمدند زیر فلان درخت رسیدند، این بدبخت آقاى خود را کشته و اموال او را تصرف کرده و کاردى که او را با آن درخت کشته زیر آن درخت دفن کرده.

تا کنون از بهر گاوى اى لعین   مى زند فرزند او را بر زمین

مردم به اتفاق داوود رفتند و زیر آن درخت را شکافتند و کارد را با کشته یافتند، پس همان کارد را دست آن مرد فقیر دادند و گفتند: قاتل پدرت را بکش، او نیز قاتل پدرش را کشت و تمام اموال او را تصرف کرد.
13: وارد بهشت شدند
حضرت موسى (علیه السلام) عرض کرد: پروردگارا کدام یک از بندگان تو نزد تو عزیز و محترمند.
خطاب شد اى موسى! آن کسى که در وقت قدرت و توانائى، عفو نماید، و اگر ظلمى به او کردند صبر کند، و انتقام نگیرد و از آنها درگذرد.
امام سجاد (علیه السلام) فرمود: روز قیامت که مردم در صحراى قیامت جمع مى شوند: منادى ندا مى کند، کجایند اهل فضل، جماعتى بر مى خیزند، خطاب مى شود: به سوى بهشت بروید.
ملائکه به آنها مى رسند و مى گویند: شما کیستید، کجا مى روید؟ مى گویند: ما اهل فضل هستیم و رو به بهشت مى رویم.
ملائکه مى گویند: فضل شما در دنیا چه بود؟
مى گویند: ما کسانى هستیم که هرگاه به ما ظلم مى کردند آنها را عفو مى کردیم، و از آنها در مى گذشتیم.
ملائکه به آنها مى گویند: داخل بهشت شوید فنعم اجر العاملین همین قدر در شرافت و فضیلت این صفت بس که از نیکوترین صفات پروردگار است.

 

 

next page